![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
|
![]() |
|
||
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
<-PollItems->
|
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام
ببخشید که توی ادامه مطلب آپ نکردم
چون ادامه مطلب باز نمیشه
ایشالا قسمتا بعد آپ میکنم تو ادامه مطلب.
اولای این قسمت از زبون بهار نوشته شده .
****از زبون بهار****
وقتی از خونه شما داشتیم میومدیم خونه آرمین گفت
تا پارک پیش پگاینا پیاده بریم.
منم باهاش رفتم.
تو راه شهاب دوس پسر قبلیمو دیدم
که با یه دختر ه.ر.ز.ه داشت راه میرفت.
اومد نزدیک منو یه تیکه پروند.
آرمین هم تا تونست زدش و باهاش دعوا کرد.
آرمین هم منو رسوند خونه
و گفت دیگه دوسم نداره و ازم متنفر شده .
تا صبح گریه کردم و تا تونستم بهش زنگ زدم
اما جواب نمی داد .
ساعت 7 به فکرم زد که رگمو بزنم
و بعدشم هیچی یادم نمیاد
****از زبون من****
سپهر از اتاقم زد بیرون
بعد 5 دقیقه بابام اومد.
بابام اومد تو اتاقم و یه کشیده زد تو گوشم
.سپهر بدو بدو اومد تو اتاقم و بابام اونم زد .
منم یه گوشه اتاق نشسته بودم
درحالی که اون دوتا داشتن با هم دعوا می کردن گریه میکردم.
بعد سپهر با چشای خیس رفت تو اتاقش
بابامم رفت تو اتاقش .
اما هنوز نفهمیده بودم که جریان چیه!
انقدر گریه کردم که خوابم برد.
صبح که بیدار شدم هیشکی خونه نبود
هیچ کلیدی پیدا نکردم که برم بیرون .
مامانم ساعت سه ظهر اومد ،رفتم نشستم پیشش
ازش پرسیدم چرا همه یه جوری شدن.
با کلی ام ام بهم جواب داد اما یه چیزیرو ازم قایم میکرد.
بابان اومدو:تو با اون پسره چه رابطه ای داری؟
من=کی؟....کدوم پسر؟؟؟....من با کسی رابطه ندارم؟...
بابا=همون که تو بیمارستان زارزار واست گریه میکردو میگفت عاشقته .؟!
من=به خدا من با کسی رابطه ندارم .
بابا با دعوا و صدای بلند=همون پسر خواننده .
من= به خدا من با اون رابطه ندارم فقط ...........
بابا = فقط چی ؟بگو دیگه راحت اعتراف کن دوست پسرته دیگه.
من= بابا من تا حالا با چنتا پسر دوست بودم
شما هم هیچی نمی گفتی اما ....
بابا=1- اونا خواننده نبودن.2
-دوریشون از تو آزارت نمی داد
.3- آدمایی مثل اون به آدمایی مثل تو دل نمی بندن.
من=بابا من عاشق امیر رضا شدم اونم عاشقمه.
بابام منو برد یه جایی دیدم امیر رضا پشت یه شیشه ایه
من هرچی صداش زدم صدای منو نمیشنید .
بابام زنگ زد به یکی و گفت بیاید.
منم همونجور که داشتم گریه می کردم به امیر رضا هم نگاه می کردم.
چنتا گوریل ریختن سر امیر رضا و زدنش .
یکیشون هی میگوفت حرف آخرتو بزن
امیر رضا هی میگفت =اگر این حرف به گوش اون
شخصی که دستور اینکارو به شما داده برسه
میگم که تا آخر عمرم عاشق دخترش هستم
بعد مرگم هم عاشقش می مونم.
بابام منو برد بیرون و برد خونه .
تو خونه هیچ خبری از سپهر و مامان نبود.
منو برد تو اتاق و درو روم قلف کرد
.خیلی دوست داشتم خودمو بکشم اما
هیچ وسیله ای نبود که باهاش خودمو از بین ببرم
.انقدر گریه کردم که چشام خیلی میسوخت .
دوروز گذشت و زندگی شده بود برام یه جهنم
که جهنم خدا بهتر اون بود .
بعد این دو روز فکرم رسید که با قیچی رگمو بزنم ..
..خوب راستش از مردن خیلی میتسیدم اما
به خاطر امیر رضا جلوی ترسمو گرفتم
چون فکر میکردم بابام کشتش...
انقدر با قیچی رو دستم کشیده بودم که
انگشتم داشت خون میومد ..
.دستم هم شده بود پر خون
دیگه کمکم همه جا سیاه شد.
................................................................
*******************************
دیگه داستان تمام شد منم مردم اما!!!!!!!!!!
ادامه دارد
نظرات شما عزیزان: